سلطان محمد ميرزا قاجار

77

سفرنامه سيف الدوله ( معروف به سفرنامه مكه ) ( فارسى )

گرفتن رشوه در بعضى از پستخانه‌ها با مسافر بد ادايى مىكنند . اسب دير مىدهند . دو پستخانه خيلى زحمت دادند . در يك پست [ خانه ] يك روز و يك شب معطل مانديم . ما كه غريب و خالى از ذهن ، از خارج شنيده بوديم نظم آنها چنان و چنين است ، دروغ نمىگويند ، رشوه نمىگيرند ؛ هروقت مىگفتند اسب در چاپارخانه حاضر نيست باور مىكرديم و معطل مىشديم . تا اينكه در پستخانهء آخرى كه بايد به گنجه برسيم ، وارد كه شديم پاسپرتها را [ 38 آ ] فرستاديم پيش بزرگ پستخانه كه اسم آنها را خزين گويند . بعد از ربع ساعت ، آدم برگشت [ و ] جواب آورد كه مىگويند اسب در پستخانه نيست . اوقات [ مان ] تلخ شد . گفتم : برو بپرس كى اسب خواهد آمد . رفت [ و ] جواب آورد كه مىگويد نمىدانم ؛ فردا ، پس‌فردا [ يا ] سه روز ديگر ، هر وقت رسيد مىدهم . لا علاج گفتم اسبابها را ببريد به پستخانه ساعتى آرام بگيريم تا ببينيم چه بايد كرد . اسبابها را كه بردند ، همان شخص روس از اطاق درآمده ، با اينكه حق مسافر است كه در پستخانه منزل كند ، در نهايت بد ادايى مانع شد . اسبابها را در بيابان ميان آفتاب ريختند . خودمان هم در نهايت بداحوالى به قدر دو ساعت پيش اسبابها نشستيم . مال كرايه به‌هم نمىرسد ، جاى توقف و منزل نيست [ و ] تدارك شام نداريم . حيران مانده‌ايم و اين روس بد همه‌چيز هرساعت از اطاق بيرون مىآيد و به زبان روسى چرند مىگويد . نمىتوانيم علاجى كرد . جمعى سواره [ 38 ب ] در هرپستخانه مأمور محافظت‌اند . اين مردم محافظ بيرون آمده بودند به تماشاى هرزگى ان روس و سرگردانى ما . لباس آنها لباس قزاق است . سوارها را هم قزاق مىگويند . اين مرتبه كه آن شخص روس به اطاق رفت دو نفر از قزاقها آمدند پيش ما . قليان مىكشيديم ، به آنها داديم . بعد از كشيدن قليان يكى از آنها به زبان تركى از من پرسيد : از كجا مىآييد و به كجا مىرويد ؟ گفتم : از طهرانيم و به مكه مىرويم . رفته‌رفته معلوم شد اين سواره « 10 » مسلم‌اند و از اهل قراباغ . ما را شناختند . يكى از آن‌دو نفر آهسته

--> ( 10 ) . سواره به جاى سواران به كار رفته است .